|
|
|
|
|
چله هم که بگیری
باید از حسین(ع) شروع کنی و به حسین(ع) ختم کنی...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 8:38 توسط صدیقه کسمایی
|
|
||
|
|
|
|
|
نبودن همیشه هم دلیل نمیخواهد...
این وبلاگ بسته شد... بی دلیل... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 19:33 توسط صدیقه کسمایی
|
|
||
|
|
|
|
|
پرواز کرد... آروم آروم... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 19:58 توسط صدیقه کسمایی
|
|
||
|
|
|
|
|
سوار اتوبوس میشم و چشمم میافته به یه نوشته: «اگر میخواهید از بیماری اعتیاد به صورت مجانی رهایی پیدا کنید با ما تماس بگیرید... سازمان معتادان گمنام» اتوبوس حرکت میکنه و بعد از مدت زمان کوتاهی میرسه به میدون فردوسی، تو ذهنم جستجو میکنم؛ اما نه، شخصیتهای شاهنامه اگر ایرانی باشن نه تنها معتاد نیستن بلکه تقریبا تمامی شخصیتهای یک انسان والا را دارا هستن. تو ذهنم میگردم و ناخودآگاه به شباهتی که بین شهید گمنام و معتاد گمنام وجود داره فکر میکنم... شباهتی پیدا نمیکنم؛ یه عالمه سواله که تو ذهنم نقش میبنده... یه زمانی گمنام بودن افتخار بود... میترسم از زمانی که گمنام بودن عار بشه، ننگی برای ملتم، سیاهیای برای کشورم... همینطور که اتوبوس حرکت میکنه سرم را به این طرف و اون طرف میچرخونم، آدمهای زیادی را میبینم که... این خیابونها فقط نام شهید دارن... میترسم از روزی که نام معتادا را رو خیابونای شهرم ببینم... میترسم... این روزها از همهچیز و همهکس میترسم... و مدام با خودم تکرار میکنم: «کی بودیم؟ چی شد که اینجوری شدیم؟ کجا میریم؟...» |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 18:37 توسط صدیقه کسمایی
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته
به وسعت آسمان این روزها با همین گریستن بسیارش... اما تنها دلم گرفته و... گریستن مجال میخواهد... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 22:12 توسط صدیقه کسمایی
|
|
||
|
|
|
|
|
احساس میکنم کمی تنها کمی همان «خودم» شدهام... اگرچه بیشتر دوستم دارند؛ اما اینبار این خودم که از خود میگریزم... دلم کمی اسارت میخواهد؛ نه آن اسارتی که همگان میپندارند؛ اسارتی که سر به هیچ بندگی فرونمیآورد الا... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 23:31 توسط صدیقه کسمایی
|
|
||
|
|
|
|
|
عادت كرده بود هميشه از آخر داستانها، قصهپردازي كنه. شايد به اين خاطر كه عموم قصههاي زندگيش، اگرچه شروع خوشي نداشت؛ اما به خوبي به پايان ميرسيد. اما اينبار... سكوت ميكنه و بغض... درد عجيبي تمام وجودش را فراگرفته... اطرافيان، دوست دارن دوباره براشون قصه بگه... بازم از پايان... از نتيجه... از... زير لب تكرار ميكنه: «ليس للإنسان إلا ما سعي»... چشماش پرِ اشك ميشه و... حرفي براي گفتن نداره. اين داستان، شروع و پايانش... مكث ميكنه، در برابر هر سوالي، متحير و مبهوت نگاه ميكنه و جوابي براي هيچ سوالي پيدا نميكنه... قرآن را باز ميكنه: «يا أيها الرسول بلغ بما أنزل إليك من ربك وإن لم تفعل فما بلغت رسالته...»... «سلام علي آل ياسين. إنا كذلك نجزي المحسنين... إذ نجّيناه وأهله أجمعين»... چندروز بيشتر باقي نمونده، فرصتي براي چلهگرفتن نيست... فقط دو، سهروز ديگه باقي مونده... هنوز متحيره، اينبار تنها نيست كه آسوده از همهچيز بگذره و بگه «همهچي درست ميشه»، نگرانه، اضطراب مثه ذرههايي كه در هوا پخشه و كسي نميبينه تمام وجودشا گرفته؛ اما نميتونه حرفي بزنه، راهيه كه خودش انتخاب كرده، شايد هم راهي كه براش رقم خورده و... با تقدير جنگيدن، از نظرش محاله... سرش را رو به آسمون بالا ميبره و ميگه: «خدايا! كم آوردي، ميشنوي؟» هرجا ميره قرآنش را با خودش ميبره. اين روزها فقط با قرآن خوندنه كه آروم ميشه. دوباره و چندباره قرآنش را باز ميكنه: «و بشّر الصابرين»، «كم من فئة قليلة غلبت علي فئة كثيرة»، «إن الله مع الصابرين»، «يا أيها الرسول بلّغ بما أنزل إليك من ربّك» و... آرومِ آروم ميشه؛ تسليم مطلق. مثه كسي كه در دريا مرده باشه و آب اونا به هر طرف ببره، به هرجاي كه دست تقدير بكشوندش روانه ميشه. بازم رو به آسمون ميكنه و ميگه: «باشه، قبولت دارم، يعني اگه قبولت نداشته باشم جاي ديگهاي ندارم كه برم، اگه تو ميگي صبر، بازم صبر ميكنم، شايد دوست داري منو با اين لباس زينت بدي... ميدونم اگه تو بشارت دادي مطمنئاً پيروز ميشم، اما صبر... خدايا! شكرت كه صبر كوچيكت 40ساله». آيات قرآني در ذهنش تكرار ميشه، يقين داره كه نجات پيدا كرده، با «أهلش»، با «خانوادهاش»، با «قومش»، خدا از قوم فرعون نجاتش داده؛ اما... بازم صبر ميكنه و... دعا و دعا و دعا. هنوز هم چندروز باقي مونده، به اطرافش كه نگاه ميكنه ميبينه همهچي در جنبوجوشه، انگار دنيا با همة زشتيهاش، زيباييهايي داره كه آدم نميتونه ازش دل بكنه. نااميد از همهجا به ريسههاي شهرش نگاه ميكنه، ديوارها پر شده از نامهاي آشنا: «غريبالغربا، ضامن آهو، شمسالشموس، قبله هفتم و...». صداش ميكنه، تمام وجودش نجوايي ميشه و امامش را صدا ميزنه، به همون نام هميشهآشنا، با نام «رئوف»، با نام «اباالرئوف». قصهاش را دوباره از پايان شروع ميكنه... اما نه، مثل اينكه اين قصه، آغاز و انجامش يكيه... رو به قبله هفتم ميايسته و دست ادب به روي سينه ميگذاره، سيل اشكه كه جاري ميشه، زير لب زمزمه ميكنه: «يا امام الرئوف! أدركني ولا تهلكني في هذه المصيبة»... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 22:34 توسط صدیقه کسمایی
|
|
||
|
|
|
|
|
یا وکیل و یا کفیل! یا وکیل و یا کفیل! یا وکیل و یا کفیل! این است وسعت دل کوچک من... فریاد میکنم نامت را وقتی که تصویر یتیمان را میبینم، و چه کس پاسخگوی خجلتی است که بر جبین اینان نشسته؟ یا وکیل و یا کفیل! مگر نه این است که ما سالها ننگ بیعلی(ع) بودن را بر دوشهایمان میکشیم؟ و یتیم چه غریب و دردمند به تصویر کشیده میشود آنگاه که علی(ع) نیست، که عدل نیست، که دست مهربان و نوازشگر سالهای سالیان در خاک خفته... یا وکیل و یا کفیل! به راستی چهکس جز تو کفایتمان میکند... گیرم که کفالت یتیمی و یا بیوهزنی را عهدهدار شویم، مگر نه این است که ما خود ریزهخوار توایم؟ و مگر به راستی آنگاه که تو زادیمان، تصویرمان را بر همگان نشان دادی که تو کفایتمان میکنی؟ که تو یاریگرمان هستی؟ که نانمان، آبمان و اصلا تمام هستیمان از توست؟ یا وکیل و یا کفیل! یا وکیل و یا کفیل! یا وکیل و یا کفیل... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 11:41 توسط صدیقه کسمایی
|
|
||
|
|
|
|
|
و گونه هایم را ارغوانی ساخته
این خجلت محبتت...
* با ما منشین اگرنه بدنام شوی... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 9:17 توسط صدیقه کسمایی
|
|
||
|
|
|
|
|
تاریخ تکرار میشود دیروز من آمدم و امروز، تو و فردا، دیگری و در این میان، تنها مادر است که همیشه غریب است و غریب خواهد ماند... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 22:13 توسط صدیقه کسمایی
|
|
||